تبليغاتX
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
صد آه برآوردم ز آیینه ی دل ... آیینه دل ز آه روشن گردد

 

(گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش)                      گر عشق رها کرد تورا , فکر خطر باش

در  قلب  پر  از   عشق , کجا  رنج  بگنجد                        در  خانه  پر  آئینه ,  دنیای   نظر  باش

برای چشمان معصوم و نگاه کودکانه ات دعا خواندم , برای لبخند شیرین و طنین خنده هایت دعا خواندم ,میدانم به دنبال بوی پیراهن یوسف همه دنیا را گشته ای , ...

میدانم بدنبال نشانه ای از آوازهای  کودکیت صدای تمامی رهگذران را یک به یک میشنوی,....

اما نمیدانی ......

تنها خانه ای که درب آن را نکوبیده ای کلبه ایست در همان نزدیکیها که عطر آشنایی در آن موج میزند ,...

آن خانه ,خانه دل توست .....

می دونم عشق خیاله ...

        زندگی مثل حبابه .....

            اما هستی به تو میگه .....

                   اینجا چشمس یا سرابه ......  




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 23:17 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

تمام آرزویم یک لحظه دیدار توست..

همه به یاد تو بودم که گم شدم در تو ......

                               بهر کجا نگرم جز تورا نمی بینم .....

چشمانم اشکبار است ومیترسم جای بوسه های تورا بر روی گونه هایم شستشو دهد ...آه هایم سوزان است و می هراسم که نام تورا  در گلویم آتش زند .. نگاهم سرد و تار است و نگران از آن که عکس تورا از دیدگانم محو کند ....

گفتم روم بباغ مگر غم رود زدل ...

گل دیدم و بیاد رخ او غمم فزود.... 

ای کاش مرا به اندازه ستارگان آسمان دوست میداشتی ...

تا کی در انتظار بزاری گذاریم         بازآی بعدازین همه چشم انتظاریم

 در حسرت عشقت مانده ام ...نگاهی ...کلامی ... دست خطی ... آیا سزاوار  اینهمه بی رحمی ام ؟

برو طبیب دل من  که دردمند توام....

                 شفای خویش بدستت روا نمی بینم....

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 18:50 توسط ..:: رزم آور نور ::..

یکی بود ...

ــ پیامبری به شهری رفت تا اهالی اش را به سوی خدا دعوت کند.

اول مردم از شنیدن گفته هایش به هیجان آمدند. اما کم کم دریافتند زندگی

روحانی دشوار است.برای همین از پیامبر فاصله گرفتند و پس از مدتی

دیگر هیچکس کنار او نماند.

مسافری دید که پیامبر تنها ایستاده و موعظه می کند.

پرسید:"چرا مردم را به تقوا تشویق و از رذالت نهی می کنید؟ هیچکس

اینجا نیست که به حرفتان گوش بدهد."

پیامبر گفت:" اول امیدوار بودم مردم را عوض کنم.

اگر امروز هنوز هم موعظه می کنم به خاطر این است

که نگذارم مردم مرا عوض کنند"

By Paulo 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 15:25 توسط ..:: رزم آور نور ::..




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 15:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

شبی که گذشت با معشوق خود بسیار سخنها گفتم

 او با لبخند نظاره گرم بود .

شبی

        روشن و

                   تابناک و

                             نسیم عطر گیسوان یاررا هر لحظه برایم تازه میکرد .

                         عشق او مانند روح من بود و

                      طبیعت عشق من با روح او یکسان .

من آن پری رخ خوش خوی دل شکنم                

                               گرفته بوی گل یاس گیسوان و تنم

من شاهد التهابات و فوران های عشق او بودم و فرشتگان را ساعات متمادی به تماشای عشق بازیمان به پایین کشاندیم .روح بلند و پاک او با اظطرابات و هوسهای پست نمیامیخت چون او محبوب من است . در قلب عاشق او پاکی موج میزند . من روح او رابه دنیای خیال خود میخوانم و تمامی شیرینی لبخندهایم را  به شادی او خواهم فروخت .

براه عشق حقیقی دهم جان عزیز      برای همدم یک رنگ شاخه ام گلریز

سعادتی بالاتر ازین برایمان نیست که خداوند دوران عشاق را طولانی و بی نهایت میسازد .

برای او بنوازم زتار تار وجود                 

                             اسیر خانه کنم ,

                                                  آن دلی که با ما بود

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 10:16 توسط ..:: رزم آور نور ::..

باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

880122-2.jpg

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟

غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او

عرفان نظر آهاری 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 22:54 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

امشب از این غم دلم ویران شده                            در تب و تابم  تنم سوزان شده

در  سکوتم  یا که  در طوفان و باد                            هوشم و بی هوش یا رفته زیاد

 زمان و مکان بدست توست . اینجا نقطه آغاز است و پایان . اینجا مکان سقوط است و اوج . زمان زمان رفتن است پس بنواز ....

آیا برای دستان خالییم که به طرف تو دراز شده است هدیه ای  ارزانی داشته ای؟

آیا برای قلب شکسته ام مرهمی کیمیا و نایاب ساخته ای ؟

آیا برای جسم خسته ام که مسیر زمان را در کوچه پس کوچه های مکان طی میکند پناهگاه امنی ساخته ای؟ 

آیا برای رهایی روح اسیر مانده ام در این قفس دنیا شهری به نام آزادی میشناسی؟

من آدم . پدرم آدم و مادرم آدم هر روز و هر شب  چشمانمان را با نام تو میشوییم و غسل میدهیم شاید تو را آنطرف پشت پلکهایمان کنار جویبار عشق دیدیم.

میدانم گناهم فقط یک لحظه بخواب رفتن بود و ای کاش دوباره بیدار میشدم . من هفت شهر عشق را در پشت پلک چشمانم جا گذاشته ام .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 20:55 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 اگر عاشقانه ماندنم با او جرم بزرگی بود و دلیل ماندنم را نفهمید ,

 اگر صدای ترانه ها و آوازهای سوزناکم  را نشنید و

 نگاه سرشار از عشقم را ندید... ,

 اکنون از قفسی که برایم ساخته بود آزادگشته ام و

 با کبوتری که سالهاست  کنار پنجره به انتظارم نشسته , بال می گشایم .

 من شاهین چمنزاران و بیابانم و آزاد , نه آن پرنده اسیر پرو بال شکسته و بسته درون قفس ,

 خاطرات اسارتم را به بهای آزادیم با عشقی عمیق و پاک به حراج گذاردم

ومیدانم تنها خریدار سالها حبس کشیدنم همان کبوتر سفید بال است

 که مرا به اوج خواهد رساند.

یه شب آهسته و آروم پر زد از توی خیالم

اون که عاشقونه میگفت (( میمیرم برات ,, میمیرم بی تو بدون چشات ....))

صدای قلب تپندش هنوزم توی اتاقه

اما هیچ حسی نمونده که بخواد بگه ((اینقدر تورو دوست دارم که هیچ کس,

 کسی و اینجوری دوست نداشت....))

توی چشماش یه فریبه, که هنوز اسیر اونه

میدونم میاد یه روزی که میگه ,

                    ((ای که تویی همه کسم , بی تو میگیره نفسم ...))

آخر این زندگی میسپارمت به خدا .............




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 16:40 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

عشق یعنی با جهان بیگانگی           عشق یعنی جمله ها با سادگی

من نگار گرم, نه شاعرم . نه نویسنده و نه نقاش و نه بازیگر اما هنر میستایم و طرح و نقش میزنم و بر دیواره سپید کاغذ خطی میکشم . روشنایی برگهای دفترم نور ماه است و نگارشم را به سبزی درخت میسپارم که جوانه های خود را بر دل  هر که میخواند برویاند.

 مینوسیم تا سکوت کنم و تنهاییم  را با کسی  قسمت نمیکنم  الا به بهایی سنگین , به بهای عشقی پاک و عمیق . تنها مونس تنهاییم اوست که یا غیاث المستغیثین است .

صادقانه ترین جمله زندگی را درگوشش خواندم آیا باورش شد ؟ آیا او نیز مانند مردمی عامی مرا مینگرد؟  اینجا  در بند و حبس اسیریم چرا بالهای پروازش را باز نمیکند ؟  مگر او نمیداند که قادر به پریدن است , به کدامین گلبرگ گل یاس که پاکترین صفحه زندگیست قسم یاد کنم که با ستارگان عهد بستیم و رگهای وجودمان را با جویباری از ایمان غسل دادیم .

من همان آشنای دیروز توام که اینگونه مرا مینگری , دیوانه نیم , مجنون نیم , من همان آشنای دیروزم .

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 17:37 توسط ..:: رزم آور نور ::..

او در دل شبهای مهتابی به کنار رود می آمد و نزدیک خاک انبوهی که میگفت گور خاطرات اوست می نشست و در نی میدمید و نغمه درد می سرود. این نی زن غمگین بر روی این خاک میغلتید و گاه بوسه بر آرامگاه میزد. همه از کار شگفت او حیرت می کردند . شبها تا سحرگاهان در نی می دمیدو میگریست. دشت و رود در اندوه فرومیرفتند و همه چیز ماتمزده بنظر میرسید. گویی ماه رنگ غم میگرفت و آسمان با چشم هزاران ستاره اشک میریخت....او سوگند خورده بود تا نفس دارد در ماتم از دست  دادن کسی که هیچ کس نفهمید آن که بود بنالد و نی سر دهد.

بی تو مهتاب شبی . باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم . خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 13:5 توسط ..:: رزم آور نور ::..

880122-1.jpg



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 22:37 توسط ..:: رزم آور نور ::..

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 22:33 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

منزلگه عشق است به خورشید بگویید                        کاین جا نکشد تیغ که باید سپر انداخت

سخاوت آن است که بیش از توان خویش ببخشی . عزت نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری. فرزانگی .فرزانگی نیست اگر بسیار مغرور شود و نتواند بگرید . بسیار جدی و خشک شود و نتواند بخندد و بسیار خودبزرگ بین شود و نتواند دیگران را ببیند. (جبران)

انسان عاقل و عالم و توانا .حقیقت و حق . اورا مست و مسحور و مفتون خود میگرداند و آنچه که می گوید و می شود انجام می دهد بجز از حق و بغیر از حقیقت بع چیز دیگری توجهی ندارد .

امید به آن که حق و حقیقت فقط در یک تن جمع شود و شجاعت . بزرگواری و انسانیت و دیانت و پاکدلی تنها در دل گرد آید




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 22:20 توسط ..:: رزم آور نور ::..

Child



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:37 توسط ..:: رزم آور نور ::..

زمانی برادر کوچولو به دنیا آمد‌‌‌ ،خواهر از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها

بگذارند. پدر و مادرش ترسیدند او مثل بچه های چهار سالهء دیگر، حسادت کند و

بخواهد بچه را بکشد، اجازه ندادند.اما در خواهر هیچ حسادتی ندیدند.

مثل همیشه، با محبت با بچه رفتار می کرد، و سرانجام، پدر و مادرش تصمیم

گرفتند امتحانی بکنند. خواهر را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز ،

او را زیر نظر گرفتند.

وقتی خواهر کوچولو دید که به خواسته اش رسید، نوک پا به طرف گهواره رفت،

روی کودک خم شد و گفت:

" بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رفته"

By Paulo 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 22:16 توسط ..:: رزم آور نور ::..

در طبیعت خوب و بد گم نمی شود و از انسان کردار نیک و بد به یادگار می ماند. همانطور که روزگار بدی را فراموش نمی کند در هر عصری و زمانی آشکار میسازد عمل نیک را نیز تباه نمی گرداند بلکه جلوه گرش می دارد .

(( این جهان کوه است و فعل ما صدا                    این  صداها  را  همی  آید  ندا  ))

اگر میخواهیم از زندگی بهره نیک ببریم  حتی اندیشه خویش را باید پاک گردانیم و به کار خوب برخیزیم تا می توانیم دلی بدست آوریم و پرهیزکار باشیم .سپاس نعمت بیدریغ پروردگار گذاریم که او  تقدیر مارا مینگارد و او قدیر و تواناست .

((گرت از دست برآید دهنی شیرین کن                      مردی آن نیست که  مشتی بزنی بر دهنی))

خدایا بر ما توانایی ببخش تا ضعیفان را دریابیم و سپاسگزار نعمتهایت باشیم . به امید روزی که دنیا را برای آن دوست بداریم که کام سایرین جوییم و محبت خلق کنیم و شکر خدای بجا آوریم .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 10:45 توسط ..:: رزم آور نور ::..

((گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش))

گر عشق رها کرد تورا . فکر خطر باش

در قلب  پر از عشق . کجا  رنج  بگنجد

در  خانه  پر آئینه .  دنیای   نظر  باش

داستان مسافر کوچولورو یادته . همون که توی یه ستاره اون طرف دنیا ی من و تو با یه گل رز سرخ زیبا زندگی میکرد . آخر داستان مسافر کوچولو از اون ستاره رفت و گل رز مغرور و با خودش تنها گذاشت دیگه هیچ وقت آیا اون گل مجال دوباره پیدا میکنه تا .....

جاه طلبی یا غرور یا خواسته های شخصی انسانها باعث جدایی آنها از هم میشود . تا کجا  این دنیا ادامه پیدا میکند ؟ اعتقاد و ایمان به یک دنیای دیگر آدمها را آگاه نگه میدارد ؟

حتی عشق ورزیدن به یک سنگ . در روزی که احساس ناتوانی و خستگی کردید . همان سنگ  میتواند نشیمنگاه خوبی برایتان باشد . هیچگاه خرده سنگی را با پای خود به گوشه ای پرتاب نکنید شاید شفاعتگر شما  در  روز حساب باشد . پس به امید آن روز که وقتی به سنگی سلام کردید در زیر قدمهای شما آب شود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 14:56 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

تنها امید بودنم ... از ته دل دوست دارم

تو رفتی و اما هنوز

میگم که عاشقت منم

دوست داشتن از عشق برتر است .میدانم . میدانم که دوستم میداری . میدانم که وقتی قدمی بسویت برمیدارم  تو دوان دوان بسویم میشتابی . میدانم که وقتی شاخه گلی برایت میچینم . درب باغ گلی را بسویم میگشایی .. میدانم دوستم میداری.

میدانم وقتی قطره اشکی از چشمانم جاری شود تو مانند سیل برایم میگریی تا سنگینی دردی از روی سینه ام برداری. اگر برویت لبخند زنم تمامی دنیا را برایم ستاره باران میکنی و میدانم دوستم میداری.

میدانم اگر دستهایم را به دعا بروی آسمان بلند میکنم تو نیز با من دست به دعا برمیداری تا در آن سوی کهکشان شاید دستهای مرا بدست بگیری . میدانم دوستم میداری.

روح من با جذب روح توست که زنده میماند . پس بخوان بنام هستی بخش.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 21:23 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

باز هم میروی تو از سر راهم

آی عشق . داده یی چرا تو بر بادم

فریاد . عمر خود را من حدر کردم

باغم . من چه شبها را سحر کردم

..

..

دنیا اولین عشق مرا برده

قلب پر شور من آزرده

..

..

هستیم . من زندگی سازم

مینویسم . تا که آزادم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:26 توسط ..:: رزم آور نور ::..

خداوند پشت همه چیز قرار دارد و همه چیز را پنهان میکند. چیزها در نظر ما تاریک و اشکال مبهم جلوه میکنند و اما وقتی بکسی عشق پیدا کردید همه چیز شفاف و روشن میشود.

یا رب دل فسرده ما را تو باز کن           آهنگ یکدلی . به زمانه تو سازکن

ای عشق . ای پرستشها ! ای التهاب ارواحی که با هم تماس دارید و دو قلبی که باهم عوض میشوید و دو نگاهی که درهم نفوذ می کنید . الهی .  یا ودود . یا خبیر .

اگر بطرف من بیایید باعث سعادت من میشوید . الهی . یا لطیف . یا روءف .

خداوند حد اعلای آسمان و عشق حد اعلای انسان است . الهی . یا حبیب . یا عزیز .

ای قرار دل بیقرار من . ای لعبت شیرین لب و ای گل نازآفرین چه میشود که باز . با ناز از درم درآیی و برویم در دوستی بگشایی . ای ماه من دیده بدیدار تودوخته ام اکنون کجایی که بیایی و ببینی از آهم شرر می ریزد.

کجایی که باز لبت را از خون قلب من رنگین نمایی و دیتان سیمگونت را در پرده نگاهم نهان داری. ای گل زیبای . بازآ و به واله خویش بنگر . گل بوی تو دارد و شب موی تو. ولی هیچکدام زیبایی تورا ندارند . تو بیوفایی را از گل آموختی و سیاه دلی را از شب فرا گرفتی . چکنم که تلاءلو صبحگاه سیمین در پرتو دیدارت موج میزند. گاهی شراب یاد ترا نوش میکنم .

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 15:15 توسط ..:: رزم آور نور ::..