تبليغاتX
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
صد آه برآوردم ز آیینه ی دل ... آیینه دل ز آه روشن گردد

 

اینجا سرزمین غربت من است . خاموش و بی صدا در کوره راه زمانه قدم میزنم . شاید فریاد  پنهان دلم را کسی بشنود .

 هم صحبت شبهای تنهاییم نمیدانم در کجا جستجویت کنم . دستهایم را شب هنگام  بسوی آسمان دراز خواهد کرد تا شاید تو را بیابم . پاکی ام را دریاب  ای   پناه تن خسته بی پناهم . آرامش بخش روح سرگردانم .   

 

دل به او باخته بودم تا او ....

   قدر عاشق شدنم میدانست ....

ولی اکنون چه بگویم از او ...

          آنچنان رغت که انگار مرا .....

     مثل یک رهگدری می دانست....

 

من صدای ضربان قلبت را از فرسنگها فاصله می شنوم . بیا تا در وجود خود پنهانت کنم. بیا ای معشوقه بی تاب من . 

پس بیا و بخوان ترانه دوباره زندگی را . 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 21:1 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

دوست من . تو دوست من نیستی . اما چگونه به تو بفهمانم ؟ راه من . راه تو نیست . با وجود این . با هم گام برمی داریم . دست در دست هم . اگر در تمامی شرایط مرا درک نکنی . هرگز تو را درک نخواهم کرد.

 

امشب در پس کوچه ذهن خود

   باز هم یاد تو را آتش زدم

تو ای بی نشان . تو ای غریب آشنا . در کوچه پس کوچه های این شهر بدنبال که میگردی ؟ اکنون به یادگار از تو تنها غبار قدمهایت باقی مانده است.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:26 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

هو المحبوب

 

آسمان دوباره در خود پرستوی کوچ کرده ای را در خود پناه داد . روز پیوستگی او با نسیم ....او را تنها گذارید ...

 آیا صدای نفسهایم را  و طنین نوای دلنشین  نام پدر را  شنید؟  مرا مانند ستاره گان در شب رها کرد ...

آیا ضربان قلب بیتابم را در امواج خروشان زندگی شنید ؟

در آخرین روز حیات .... دیدم آسایش شبهای بیقراریش را ........

در آخرین روز حیات.... شنیدم صدای مهربان پر غرورش را ........

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 18:31 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

 

از قلبت هرچی حرف بزنی کسی نمیفهمه .. اما وقتی با زبونت هرچی حرف بزنی همه با منظور و دقیق میفهمن . .. چرا ؟  چون کسی نمیتونه حرف دل و بفهمه اما حرف زبون و همه میفهمن ....  حالا بشین و اشک بریز اما کجاست که ببینه یا بشنوه که توی این دلت چی میگذره ....... آخه مگه میشه ...  باورت میشه که اون به یادت نباشه ؟  یا حتی یاد ثانیه هایی که باهم قدم زدیم نیوفته ؟  حالا فقط ترانه هام میتونه آرومم کنه به امید اومدنش ...  حالا فقط انتظار انتظاره که میکشم تا برگرده ..... این عدالت کجا نوشته شده ؟؟؟؟؟ حالا فقط قطرات بارون سر سجادم که میتونه این حالم و بفهمه .....

 مینویسم با عشق مینوسیم........

 

   عشق یعنی آرزوها و خیال

         عشق یعنی سیب سرخ روی آب

 

دریغ ... دریغ  از مرهمی که التیام بخش این روح افسرده ام باشد و دستان نوازش گری که جسم شکسته ام را در آغوش گیرد....

 

               عشق یعنی دیده را بر هم بنه

                    عشق یعنی عقل را هم غسل ده

 

اشکهایم را بر مسیر جا گذارده از قدمهایت میریزم تا تورا پیدا کنم.....

 

                          عشق یعنی میروی تا نا کجا

                               عشق یعنی صحبت تو با خدا    

 

کلامی .. خطی ... نشانه ای از تو .... نگاهی و لبخندی ... اینک این تمامی آرزوی من است  ... بودن با تو....مینویسم تا شاید قاصدکی پیامم را به تو برساند و شاید نسیمی عطر گیسویم را برایت باز خواند.......

 

 

تویی نور و ای ماه شبهای من                  تویی  در کمان گاه چشمان من

همه هستی و مستی  من تویی                   صدای  تپشها و قلب بیتاب من

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 17:50 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

هیچ کس وسوسه اش نکرد،

 هیچ کس فریبش نداد،

 او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.

او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید،

 ایستاد . . .

انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی اما نگفت.

 خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی.

 اما اینجا خانهء توست هر وقت که برگردی؛

و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی است.

 او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچک تر از آن بود که او را به

کاری وادار کند.

شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.

او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.

او به زمین آمد و اشتباه کرد، بارها و بارها.

اشتباه کرد مثل فرشتهء بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند،

یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد.

فرشته ای سربه هوا که گاهی سُر می خورد، می افتد و دست و بالش می شکند.

اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی به تن می کند.

اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.

 ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم.

 سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم .

اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید،

 لباس های نا مناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت

 و ما دیدیم که او دوبال کوچک نارنجی هم دارد؛

 دو بال کوچک که سال ها از ما پنهانش کرده بود

 و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد.

او به بهشت برگشت . . .

 و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنویم ،

 زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 19:52 توسط ..:: رزم آور نور ::..

مسافر



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

درها را ببند، پنجره ها را هم. پرده ها را بکش. درزها را بگیر. روزنه ها را هم.

 او همیشه آنجا ایستاده است.

آن طرف خیابان، روبروی خانه ات.

 تو را می پاید. می روی و می آیی، می خوابی و بیداری و او چشم از تو برنمی دارد.

کمین کرده است و منتظر است.

منتظر یک آن،

 یک لحظه،

 یک فرصت؛

 تا این در بازبماند و این پنجره نیم بسته؛

 منتظر است،

منتظر یک روزن، یک رخنه، یک سوراخ.

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود

و پیش از آنکه بفهمی و باخبر شوی، پیش از آنکه کاری کنی،

جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت.

می خواهد سوارت شود و آن قدر کوچکت کند،

 آن قدر مچاله که توی مشت او جا شوی.

 آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و می رود.

این همهء آرزوی اوست. آرزوی شیطان.

اما وای، که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست.

 زیرا که او زیرکی کهنسال است.

 هزار اسم دارد و هزاران نقاب؛

هر اسمی که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت.

شیطان دشوار می شود و

 دشوارتر آن وقت که در میزند و لبخند، آن وقت که بزور نمی آید.

آراسته و موجه می آید.

 با لباس دوست.

 با نقاب عاشق.

 دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو، به رنگ تو در می آید.

و آن می کند که تو می خواهی. زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد.

تحسینت می کند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزمزه می کنی

 و این آغاز فروپاشی است.

پرده ها را کنار می زنم. هنوز آنجا ایستاده است.

طناب ها وسوسه در دستش است. . .

خدایا،

 خدایا،

 خدایا شمشیری از عشق می خواهم و جوشنی از ایمان.

می خواهم به جنگش بروم که من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم.

تنها تو،

 تنها تو یاری ام کن در روز مصاف و در آوردگاه دل.

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 22:43 توسط ..:: رزم آور نور ::..

none



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

دیروز شیطان را دیدم.

 در حوالی میدان،

 بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند

 و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:

 غرور، حرص، دروغ، خیانت، جاه طلبی و قدرت.

 هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را.

بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.

 حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار زهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت:

 من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و

آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و

 نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،

 می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم،

 آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.

تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.

 اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند.

و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم.

 تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

 با خودم گفتم: بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و درِ جعبهء کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

جعبهء عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

 فریب خورده بودم.

 دستم را روی قلبم گذاشتم

ُ نبود.

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

 تمام راه رادویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه نامردش را بگیرم،

 عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. شیطان اما نبود . . .

 آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل.

اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم،

 که صدایی شنیدم . . .

صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

 به شکرانهء قلبی که پیدا شده بود.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:30 توسط ..:: رزم آور نور ::..

انعکاس



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

من ماندم و ارثیه مادربزرگم
مادربزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست
دشت بیکران بود
مهریه اش یک سکه ماه
چندین قواره آسمان بود

**
دور و برش
فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و
قفل این سنگ

**
یک عمر آن پیراهن خط خط
تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گل های روی دامنش بود

**

مادربزرگم
با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچکس بود


***

مادربزرگم ...
مادربزرگم ماده ببری بود

نظر آهاری




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 20:42 توسط ..:: رزم آور نور ::..




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

الهی دامنه لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان و عبارات ناتوان از بیان احساسات .   الهی هر آندم که زبانم از ناگفته ها خموش ماند و دستانم در آغاز نگارش باز ایستاد تو خود  اسرار ناگفته ام بدان و بخوان .

چه غریبی ای دل

  چه غریبانه شکستی ای دل

         غم صد سال کنون همره توست

                            به کجا میروی آخر   ای دل

 دارم میرم . امشب دیگه اینجا نیستم تا برسر خاکستر خاطراتم اشک بریزم . دارم با یه دنیا حرف و سوال میرم . میرم تا از خدا بپرسم و اون جواب تمامی این سوالهام و بده . شد ۳۴ روز  که هر شب با آسمون بارونی چشام خوابیدم تا نزدیکی های سحر  فقط من و دل و خدا بودیم  و تو نبودی . دیشب هم باز اون آهنگی که تو برام گذاشتی توی ماشین چقدر گریه کردم کاش معنی کلمه به کلمه اون شعر برامون یه بت برا پرستش میشد .  حالا دارم میرم پیش خدا یادم نرفته کول بار دعاهات و و بار غم و درد خودم و با هزاران التماس دعا که امیدوارم لایق باشم  . دیگه هیچ کسی و نمیخوام  هیچ کس  . میرم تا خدا دل من و به کسی که دلش با من وصل کنه . یه پل که هیچ کسی نتونه اونو خراب کنه . میرم تا جوره دیگه ای فکر کنم . میرم تا خودمو بسازم تا تکه های دل شکستمو خدا از نو برام گل کنه و من دوباره با دستام بسازمش . کاش تنها کلمه رفتنم یه خداحافظی بود .

میبرندم  . یا که از خود بی خودم

              شرمسار قلبم و ذهن خودم

یک طرف آئینه و یک سو خودم

          این منم یا که تویی یا که خودم

 

با تو ای آئینه سخن میگویم . با تویی که من را آنچنان که هستم می پذیری با تویی که رازهایم را فاش نمیکنی و عیبهایم را نمی پوشانی و لیک به خود میگویی . ای که بر خوبیهایم چشم بر نمیبندی و بر خاطرات تلخم مانند من اشک میریزی و آنها را در دل خود مدفون میکنی .

آیا آرزوهای نابود شده ام را او هم نظاره گر بود و دستایم را که در تمنای دستان او پژمرد را دید ؟ آیا برق نگاهم را که در سیل اشکانم تار شد و خشکید را فهمید ؟

 

یه روز میاد بهار زندگانی                

            براش آواز بخونی تا توانی

میری با اون سفر تا عمق بودن     

          میشی یک همسفر تا اوج خوندن

دیگه این بار نمیگی که خطا بود

              توی این عاشقی جای فنا بود

دیگه اینجا کسی با تو جدا نیست

              نمی گه با توام وقتی خدا نیست

برات اینو نوشتم تا بدونی

                 میتونی با خدا تنها بمونی

نذاری یک نفس از تو جدا شه

         بذار این عشق و نفرت هم فنا شه

اینارو هستی یک زندگی گفت

          دیگه این با خودت تک باشی یا جفت

                                                                                         هستی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:40 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

قلبت کتیبه ای باستانی است؛ از هزاره ای دور.

سنگ نبشته ای که حروفی نا خوانا را بر آن حکاکی کرده اند.

الفبای قومی ناشناخته را شاید.

 و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری،

منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد.

کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است،

کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم، واژه کشف کند

و از واژه های بی معنا، منشور و فرمان و قانون به دُر بکشد.

گشودن رمزها، رنج است

 و کسی برای رمز گشایی این کتیبهء مهجور رنج نخواهد برد.

کسی برای خواندن این حروف نا مفهوم، ثانیه اش را هدر نخواهد داد.

کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.

اما چرا،

 همیشه کسانی هستند؛ دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی.

کتیبهء قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند.

کتیبهء قلبت را می دزدند.

زیرا شیطان خریدار است.

او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.

پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن.

آن قلم تراش نازک ایمان را بردار،

که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی.

شاید روزی معنای این حروف را بفهمی،

حروفی را که به رمز و راز بر سینه ات نگاشته اند؛

قدر زندگی هرکس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد.

زیرا این لوح، همان لوح محفوظ است؛

همان کتیبهء مقدسی که خداوند تمام رازهایش را برآن نوشته است.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 9:19 توسط ..:: رزم آور نور ::..

تشنگی



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

این که مدام به سینه ات می کوبد،

 قلب نیست؛

ماهی کوچکی است که دارد نهنگی می شود.

ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.

 اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما

ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و

قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛

 تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

 و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود

 و وقتی دریا مختصر می شود

 و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک،

 اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس.

 کاش راه آبی به نا منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.

کاش . . . بگذریم . . .

دریا و اقیانوس به کنار، نا منتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تُنگ را گاهی عوض می کردی.

این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی

آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد.

و حیف از این ماهی که در گِل و لای بلولد

و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 20:56 توسط ..:: رزم آور نور ::..

!



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

بیداد وجود دارد.

   همه خود را در شرایطی ناسزاوار می یابند و اغلب نمی توانند از خود دفاع کنند.

   شکست بارها در خانهء رزم آور را می کوبد.

   در این وقت، رزم آور خاموش می ماند.

   نیروی خود را به سخن گفتن هدر نمی دهد، چرا که از کلمات کاری بر نمی آید؛

   بهتر است نیرویش را در مقاومت به کار گیرد،

   صبر کند و بداند کسی ناظر است.

   کسی رنج های ناسزاوار را می بیند و از آن خشنود نیست.

   این کس نیاز او را بر خواهد آورد: زمان، دیر یا زود، به نفع او عمل می کند.

   رزم آور نور خردمند است؛ شکست هایش را توجیه نمی کند.

رزم آور همراه کسی نمی شود که بد او را می خواهد.

   نیز هم نشین آنانی نمی شود که در پی تسلای اویند.

   از آنان که تنها هنگام شکست کنار اویند، دوری می جوید،

   این دروغین دوستان در پی اثبات آنند که ناتوانی هم سودآور است.

   همیشه اخبار بد می آورند.

   همواره می خواهند زیر لوای همدلی اعتماد به نفس رزم آور را در هم بشکنند.

   وقتی او را زخم خورده می بینند،

   اشک می ریزند، اما در ژرفای دل خویش، خشنودند،

   چرا که رزم آور در نبردی شکست خورده.

   نمی فهمند این نیز بخشی از رزم است.

  

   یاران راستین رزم آور،

همواره کنار اویند،

در سختی 

 در آسودگی.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:50 توسط ..:: رزم آور نور ::..

من و ماه و خورشید



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:0 توسط ..:: رزم آور نور ::..

 

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن. شب چهلمین،حضرت خضر(ع)

خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد.

 زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.

گفتند: چله نشینی کن.

چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.

و من چهل سال از چلهء بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم،

 اما هرگز بلندی را بوی نبردم.

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنیا زنجیر کرده ام.

گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است.

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم، بوی نفرت عالم را گرفت.

و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم،

 شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به اینجا که می رسم، ناامید می شوم،

 آن قدر که می خواهم همهء سرازیری جهنم را یکریز بدوم.

اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:

هنوز فرصت هست،

به آسمان نگاه کن.

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.

دلت را روشن کن.

تا چلچراغ خدا را بیفروزی.

فرشته شمعی به من می دهد و می رود.

راستی امشب به آسمان نگاه کن،

 ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 14:41 توسط ..:: رزم آور نور ::..